امروز : پنج شنبه 04 فروردین 14 ، 11:57 عصر
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود : دانش را در بند کنید . عرض کردم : در بند کردن آن چگونه است؟ فرمود : نگارش آن . [عمرو بن العاص]
خاطره ای از شهید زین الدین

شهید « عباسعلی ایزدی » از دوستان مهدی ، قبل از شهادتش ، خاطرات جالبی را از زبان زین الدین نقل می کرد . از جمله می گفت :
روزی برای شناسایی مواضع دشمن ، تنهایی رفته بودم داخل خاک عراق . میان نیروهای نظامی عراقی ، لحظاتی گرم کار خودم شدم و به شناسایی نقاط مورد نظر پرداختم . پس از مدتی ، خسته و تشنه ، ماندم که چکار کنم !
چاره ی نداشتم . رفتم داخل یکی از سنگرها که خیلی مجهز هم بود و ظاهرا متعلق به فرماندهان عراقی . فرصت را از دست ندادم ، دو استکان چایی خودم را مهمان کردم . همین که استکان را زمین گذاشتم ، یک افسر عراقی دم در سنگر پیدایش شد . با خودم گفتم : « حالا خر بیار و باقالی بار کن ! »
برای اینکه لو نروم ، خودم را زدم به راهی دیگر . انگار نه انگار که دست از پا خطا کرده م . افسر که غضبناک نگاهم می کرد ، امد جلو و یک کشیده جانانه خواباند توی گوشم . لابد می خواست بگوید که چرا توی استکان او چایی خورده ام ! فورا از سنگر آمدم بیرون و از آنجا دور شدم .
بعدها در عملیات خیبر ، همان افسر را در میان اسری دشمن دیدم . وقتی مرا دید ، زل زد بهم . انگار مرا بجا آورده بود .
نمی دانم شاید داشت به همان چایی که در استکانش خورده بودم فکر می کرد !




کلمات کلیدی : سرافرازان، شهید زین الدین