سفارش تبلیغ
صبا
امروز : جمعه 97 آبان 25 ، 6:43 صبح
[ و به مردى که از او خواست تا پندش دهد فرمود : ] از آنان مباش که به آخرت امیدوار است بى آنکه کارى سازد ، و به آرزوى دراز توبه را واپس اندازد . در باره دنیا چون زاهدان سخن گوید ، و در کار دنیا راه جویندگان دنیا را پوید . اگر از دنیا بدو دهند سیر نشود ، و اگر از آن بازش دارند خرسند نگردد . در سپاس آنچه بدان داده‏اند ناتوان است ، و از آنچه مانده فزونى را خواهان . از کار بد باز مى‏دارد ، و خود باز نمى‏ایستد ، و بدانچه خود نمى‏کند فرمان مى‏دهد . نیکوان را دوست مى‏دارد ، و کار او کار آنان نیست و گناهکاران را دشمن مى‏دارد ، و خود از آنان یکى است . مرگ را خوش نمى‏دارد ، چون گناهانش بسیار است و بدانچه به خاطر آن از مردن مى‏ترسد در کارست . اگر بیمار شود پیوسته در پشیمانى است ، و اگر تندرست باشد سرگرم خوشگذرانى . چون عافیت یابد به خود بالان است ، و چون گرفتار بلا شود نومید و نالان . اگر بلایى بدو رسد ، به زارى خدا را خواند ، و اگر امیدى یابد مغرور روى برگرداند . در آنچه در باره آن به گمان است ، هواى نفس خویش را به فرمان است ، و در باره آنچه یقین دارد در چیرگى بر نفس ناتوان . از کمتر گناه خود بر دیگرى ترسان است ، و بیشتر از پاداش کرده او را براى خود بیوسان . اگر بى نیاز شود سرمست گردد و مغرور ، و اگر مستمند شود مأیوس و سست و رنجور ، چون کار کند در کار کوتاه است و چون بخواهد بسیار خواه است . چون شهوت بر او دست یابد گناه را مقدّم سازد ، و توبه را واپس اندازد و چون رنجى بدو رسد از راه شرع و ملّت برون تازد . آنچه را مایه عبرت است وصف کند و خود عبرت نگیرد ، و در اندرز دادن مبالغه کند و خود اندرز نپذیرد . در گفتن ، بسیار گفتار ، و در عمل اندک کردار در آنچه ناماندنى است خود را بر دیگرى پیش دارد ، و آنچه را ماندنى است آسان شمارد . غنیمت را غرامت پندارد و غرامت را غنیمت انگارد . از مرگ بیم دارد و فرصت را وامى‏گذارد . گناه جز خود را بزرگ مى‏انگارد و بیشتر از آن را که خود کرده ، خرد به حساب مى‏آرد ، و از طاعت خود آن را بسیار مى‏داند که مانندش را از جز خود ناچیز مى‏پندارد . پس او بر مردم طعنه زند و با خود کار به ریا و خیانت کند با توانگران به بازى نشستن را دوست‏تر دارد تا با مستمندان در یاد خدا پیوستن . به سود خود بر دیگرى حکم کند و براى دیگرى به زیان خود رأى ندهد ، و دیگران را راه نماید و خود را گمراه نماید . پس فرمان او را مى‏برند و او نافرمانى مى‏کند . و حق خود را به کمال مى‏ستاند و حق دیگرى را به کمال نمى‏دهد . از مردم مى‏ترسد ، نه در راه طاعت خدا و از خدا نمى‏ترسد در راه طاعت بنده‏ها . [ و اگر در این کتاب جز این گفتار نبود ، براى اندرز بجا و حکمت رسا ، و بینایى بیننده و پند دادن نگرنده اندیشنده بس مى‏نمود . ] [نهج البلاغه]
واگویه های مادر شهیدان محمدزاده 3


... یادت هست بر سر جنازه قاسم که رفته بودم کنارم نشستی و با صدای بغض
آلودی گفتی:«مادر کیف قاسم اینجاست ، می توانی با قسمت نسوخته کارت
شناسایی اش او را بشناسی» و این در حالی بود که من با وجود نشانه های خودم
نیازی به آن نداشتم.

من جوان سرو قامت و رشیدم را بارها در هنگام حرف زدن و خندیدن از زیر نظر گذرانده بودم پس چگونه نیاز به اسناد شناسایی داشتم.
... یک هفته قبل از شهادت هادی در خواب دیده بودم قاسم پشت به تانکی
ایستاده و هادی هم شانه به شانه اش ، گفتم: « هادی جان ، قاسم جان ، اینجا
چه می کنید؟!» وهادی دستش را بلند کرد و گفت: «خداحافظ ...» و ناگهان تیری
به سینه اش خورد و من شگفت زده بر جایم میخکوب شده بودم.

هادی را در خواب در آغوش کشیده بودم و اباالفضل العباس (علیه السلام) را
به فریاد می طلبیدم ، چقدر سبک بود ، انگار جسم نبود و تنها روحش را روی
دستانم بلند کرده بودم.

از حال رفته بودم و شاید یکساعتی بعد از این حالتم بود که با صدای
خواهرتان به خود آمدم و فهمیدم که همه چیز را فقط در خواب دیده ام ، آنروز
خواهرت سراسیمه از من پرسید: «مادر چه شده؟» گفتم: «هادی هم شهید می شود»
گفت: «خیال می کنی!» گفتم: «یادت هست گفتم قاسم شهید می شود و شد؟!»
خواهرت جز سکوت پاسخ دیگری برایم نداشت.

چند روز بعد همسنگران هادی خبر شهادتش را برایم آورده بودند ، در کنارشان
نشستم ، دیدم همه سرشان پایین است و گاهی یکدیگر را نگاه می کنند ، خیلی
طول کشید تا اینکه من لبخندی زدم و گفتم «هادی شهید شده»؟!

پسرم ، همرزمان هادی را دلداری دادم و گفتم: «می دانم ، من پسر بزرگ کرده
ام برای قربانی در راه خدا ، من که ناراحت نیستم ، شما چرا ناراحتید؟!»

دوستانش بهت زده مرا نگاه کردند و گفتند «ما الان دو ساعت است که اینجا
نشسته ایم ولی رویمان نمی شود چیزی بگوییم ، آنوقت شما اینقدر صریح خبر می
دهی که هادی شهید شده؟!»

گفتم: «بچه که شهید می شود ، اسباب خوشحالی پدر و مادر است ، امانت خدا بود و من آن را پس داده ام.»
باز هم خودت بهتر می دانی وقتی در وصیت نامه هادی خواندی که دوست دارد من
با لباس سپاه و اسلحه در تشییع جنازه اش شرکت کنم من بدون چون و چرا
خواسته اش را اجابت کردم.

پسرم هر وقت دلم می گیرد یاد تو و برادرانت می افتم خدا را شکر می کنم و از رفت شما حتی ذره ای ناراحت نیستم ... .
ادامه دارد ...
                                               




کلمات کلیدی : خبر شهادت هادی