شهیدان با ما هستند
شهیدان با ملائک هم رکابند فروغ روشنای آفتابند شهیدان در کتاب روز محشر همی خود پرسشند و خود جوابند ![]() ... یک روز مانده به تحویل سال 1363 قاسم را به خاک سپردیم، کنار در آشپزخانه بودم که ناگهان درِ آشپزخانه آرام باز شد. با حالت تعجب دیدم،قاسم با اورکت آمده و یک پایش را بالای ایوان گذاشته بود و بند پوتینش را باز می کرد، آمد گوشه اتاق بالای سرم ایستاد او را بغل کردم و بوسیدم... ... شبی خوابیده بودم،حدود ساعت سه و نیم صبح بود که دیدم از طرف درب حیاط یکی آهسته صدایم می زند مامان... مامان...! بیدار شدم و دیدم ابوالقاسم است که کنار در نشسته،من از رختخواب بلند شدم،او را در آغوش گرفتم،بوسیدم و از او گلایه کردم... "شما بچه ها رفتید و ما را تنها گذاشتید" بعد هم سرنوشت خودم را برایش تعریف کردم و گفتم: "من شما را به سختی بزرگ کردم، دلم برایتان تنگ می شود، لبخندی زد و به آرامی دور شد". به نقل از مادر شهیدان محمدزاده کلمات کلیدی : سردار سرافراز شهید ابوالقاسم محمدزاده |