سفارش تبلیغ
صبا
امروز : یکشنبه 96 مهر 2 ، 11:39 عصر
آن که آرزو را دراز کرد ، کردار را نابساز کرد . [نهج البلاغه]
عید تان مبارک

در دلــــم بـــود کـــه آدم شـــوم امــا نشـــدم
                                                                 بی خبر از هـمه عالم شوم اما نشدم
هجرت از خویش کنم خـــانه به محبوب دهم
                                                                 تا به اســــماء معلم شوم اما نشــــدم
از کف دوست بنوشم همه شب باده عشق
                                                                 رسته از کوثر و زمزم شوم اما نشدم
سر و پا گـــوش شوم پای بسر هوش شوم
                                                                 کـز دم گرم تو ملـهم شـوم اما نشـدم

ای مهربان ترین مهربانان،ای دگرگون کننده ی دل ها و دیده ها، ای تدبیر کننده ی شب و روز، ای دگرگون کننده ی حال و احوال ها، ما که به خودی خود هیچ هستیم، مارا به خودمان وا مگذار، دگرگون کن حال ما را به بهترین احوال که مورد رضای توست و مارا شفاء بده، این عقل و قلب های مارا شفاء عنایت فرما، و نور علم و معرفت و نور ایمان در قلوب ما بگستران به حق بهترین بندگانت محمد و اهل بیت طاهرش که صلوات و درود بی کرانت بر آنها باد.
حتما همه شما اسم راهیان نور را بار ها شنیده اید
یادش بخیر انشاالله نصیب همه شما سفر به شلمچه،طلائیه،فکه،
دهلاویه،اروند کنار،هویزه،چذابه،مهران و ....
مقر شهادت شهید باکری، همت، علم الهدی و خرازی، متوسلیان و ....
توی سفره عید و ایام نوروز شهدا و امام شهدا یادمون نره واسه سربلندی ایران و اسلام و ظهور امام زمان سلامتی بیماران و امرزش خود و اموات بیایید سال جدید را با گناه شروع نکنیم
عید بر شما مبارک




کلمات کلیدی : سرافرازان، عید نوروز، شهیدان سرافراز
شهادت ابوالقاسم از زبان سردار شهید طوسی

دستور داده بود قایق ها نزدیک به هم حرکت کنند تا بتواند با پرش از روی آنها بر تمام نیرو ها نظارت کند.
در قایق اول که در حقیقت نوک پیکان حمله به شمار میرفت نشسته بود و هنوز تا مواضع عراقی ها کمی فاصله داشتند.
مشغول حرف زدن با بی سیم  بود که حرکت چند نفر را در بین نیزار ها دید در حالیکه یک دستش را به نشانه ی سلام بلند کرده بود و با صدای بلند گفت:((برادران سلام خسته نباشید،خدا قوت))اسلحه کالیبرزن آنها شکم ابوالقاسم را نشانه گرفت،روده هایش از شکم مجروحش به بیرون ریخت،با وجود درد زیاد و مشکل شدید جسمانیش تمام سر نشینان قایق را از جمله پیرمرد سکاندار را به داخل آب هل داد و با بی سیم دستورات نهایی را صادر کرد و با فریادی همراه با ناله به نیروها گفت که پراکنده شوند. نا گهان گلوله آرپیجی آخرین فریادهایش را در سینه خاموش کرد.

قایق ابوالقاسم آنچنان در خود می سوخت که کسی رقص اورا در میان قایق ندید و بالهای پروانه ی ما خاکستر شد،سه روز بعد بچه های سپاه او را یافتند جسم سوخته اش به چوب سوخته ی قایق چسبیده بود و در آب به صورت وارونه شناور بود.
ما تنها از نام ونام خوانوادگی گواهی نامه رانندگی اش  او را شناختیم اما مادرش با نشانه ها عشقش را یافت،ابوالقاسم سوخت تا شمع رهپویان حریم یار شود.




کلمات کلیدی : سرافرازان، شهید ابوالقاسم محمدزاده
تفسیر عشق از نای علی اکبر (کربلایی 110)*2*

... گذشت تا شب عملیات هنگام غروب قدری از وضعیت عملیات را برایم گفت بعد آخرین عکس ها را با من گرفت و رفت،ساعتی قبل از عملیات یادداشت کوچکی نوشتم و در آن از ابوالحسن خواستم در صورت شهادت مرا نیز شفاعت کند،چرا که میدانستم با دیدن او زبانم در کام نخواهد چرخید.
ایستاده بودم که او را دیدم در زیر نور منور ها به طرفم می آمد لباس غواصی هیکل رشیدش را در خود جای داده و کوچک تر از حد معمول به نظرم رسید. صدایم کرد،ایستادم تا فقط از روی حسرت و درد،دیده در دیده اش دوختم تا با کلام نگاهش آخرین حرفهایش را خوانده و حفظ کنم.
نزدیکتر آمد و آغوش گشود و من مثل پرنده ای زخمی سر بر شانه اش گذاشتم،حال عجیبی داشتم، گریه امانم را بریده بود لحظه ای احساس کردم نکند آمده تا به من هشدار دهد تا در عملیات شرکت نکنم چرا که بارها به من گفته بود که:((جای بچه چهارده ساله در وسط میدان نیست و این کارها برای تو زود است)) ولی این دفعه آمد و دستش را بر شانه ام گذاشت و گفت:((می روم ابوالقاسم و هادی را زیارت کنم چون دیگر طاقت ماندن ندارم و باید بروم)) و من با بغضی که راه گلویم را بسته بود و مهر سکوت بر لبهایم اجازه ی گفتن حتی یک کلمه را پیدا نکردم، این بود که فقط یادداشتم را به دستش دادم.
در هنگامه عملیات خبر رسید که زخمی شده اما همینکه خواستم او را بیابم صدای انفجار و سوزش پایم همه چیز را در هم ریخت و در بیمارستان خبر شهادتش را به من دادند،اما چه سعادتمند بود برادرم که هنگام جان دادن سه بار نام امام عصر(عج) را بر زبان آورد و در همان لحضه اخر به اطرافیانش تاکید کرد که از ولایت دفاع کنند و رهبری را تنها نگذارند.
درد جانکاه فراق جانم را می آزرد و دوری از برادری که بهترین دوست و همنشین من بود ناتوانم کرده بود برادری که وقتی در مقابلش می ایستادم خود را کودکی دبستانی در مکتب استاد والا مقامی تصور میکردم.
ابوالحسن برای من فقط یک برادر نبود بلکه دوستی آشنا و حبیبی مشوق بود چون او تمام کاستی های من را در زندگی ام پر کرده بود و من زندگی را به واسطه ی او به عشق تفسیر کردم.
دوری ز دوستان سبک روح مشکل است
                                                     ور نه ز هر چه هست، جدا میتوان شدن




کلمات کلیدی : سرافرازان، شهید ابوالحسن محمدزاده