سفارش تبلیغ
ثبت دامنه و میزبان هاست ایران
امروز : یکشنبه 96 مهر 2 ، 11:45 عصر
قدرت حاکمان پاسبانان خداست در زمین او . [نهج البلاغه]
آهای، کفشای منو کجا می بری؟

مقر آموزش نظامی بودیم !
ساعت سه نصف شب بود پاسدارا آهسته وآروم اومدند دم در سالن ایستادند . همه بیدار بودیم و از زیر پتوها زیر نظرشون داشتیم .اول، بدون سروصدا یه طناب بستند دم در سالن. می خواستند ما هنگام فرار بریزیم روی هم .

طنابو بستند وخواستند کفشامونو قایم کنند، اما از کفش اثری نبود. کمی گشتند ورفتند کنار هم . در گوش هم پچ پچ می کردند که یکی از اونا نوک کفشای "نوری" رو زیر پتوی بالا سرش دید. آروم دستشو برد طرف کفشا  . نوری یه دفعه از جاش پرید بالا . دستشو گرفت، وشروع کرد داد و بیداد : " آهای دزد، آهای !  کفشامو کجامی بری ؟ بچه ها ! کفشامو بردند !"

پاسدار گفت : " هیس !هیس! ، برادر ساکت !، ساکت باش منم " اما نوری جیغ میزد وکمک می خواست . پاسدارا دیدند که کار خیلی خیطه، خواستند با سرعت از سالن خارج بشند ، یادشون رفت که طناب دم دره، گیر کردند به طناب وریختند رو هم. بچه ها هم رو تختا نشسته بودند و قاه قاه می خندیدند.



کلمات کلیدی : سرافرازان، آموزش نظامی، پوتین ها